| Posted on March 28, 2012 at 6:40 AM |
comments (0)
|
تیرگی دلم نه از بدنیتی ست، بلکه خاکستر عشق است
چشم بی روحم نه از بی اشتیاقی ست، بلکه نگاهت به نگاهم نیست
دست سردم نه از بی احساسی، بلکه از بیگانگی دستهای توست
تمام من از توست و نابودی من از بی مهری توست
م.ج
| Posted on March 27, 2012 at 10:30 AM |
comments (0)
|
زار زار به بدبختی هایمان می خندیم
برای بالا رفتن دیگری را پایین می کشیم
و برای شاد بودن دیگری را مغمون می کنیم
روزگار سیاه را با مداد سفید پاک می کنیم
ولی دم بر نمی آوریم
زیر گوش هم با صدای آهسته فریاد می زنیم که آهای بی داد
خود نیز نمی دانیم که چه می خواهیم
م.ج
| Posted on March 27, 2012 at 10:25 AM |
comments (0)
|
پرده دران، نغمه کنان آمدم
از پی آن یار جوان آمدم
شب به سحر ژاله داد
من دهمت قطره ی اشکی ز چشم
رقص کنان فرش کنم کوچه را
همچو بهار مشک فشان آمدم
از پس آن شب، سحر آمدست
من ز پس درد و فراق آمدم
صبر کنم، گر به رهی دیدمش
بلکه بداند بهر وی این راه دشوارآمدم
م.ج